![]() |
![]() |
|
| مشق و نقش و نقدحال |
|
حادثه یا فاجعه در خبرها آمده است که هفته گذشته در خرم دره جشن کودکانه ای برگزار شده و در سا لنی که گنجایش آن سه هزار نفر بوده چهار هزار نفر حضور داشته اند و در پایان هنگامی که کودکان از سا لن خارج می شده اند بعلت کم بودن درهای خروجی ودر ازدحام بچه ها سه نفر جان خود را از دست داده اند . خبر تاسف بار و بلکه مصیبت بار است . کودکان برای شادی به محفلی رفته اند و حالا جان خو د را از دست داده اند و خانواد هایشان تا ابد داغدارند . مسلما" کارشناسان با بررسی جامع و کامل علت یا علتهای حادثه را مشخص خواهند کرد اما نکته ای که موجب نگرانی نگارنده این سطور است چیز دیگری است ، همه ما دیده ایم که وقتی اتوبوس های حمل و نقل داخل شهر به ایستگاه نزدیک می شوند بیشتر مسافران قبلا" از جای خود برخاسته و در جلو درب خروجی اتوبوس ازدحام می کنند گوئی که می خواهند از زندان فرار کنند . در اتوبوس های بیرون شهری و قطار مسافربری و هواپیما نیز این قضیه صادق است . نگارنده بخاطر می آورد که در اواخر هر پرواز که از بلندگوی هواپیما مساله فرود آن مطرح میشده و از مسافران محترم تقاضا شده که تا توقف کامل هواپیما و باز شدن دربهای آن صندلی خود را ترک نکنند ،این توصیه ها کمتر گوش شنوائی داشته وکماکان این وضع ادامه دارد . کودکان از بزرگترها درس می آموزند و رفتار غالب در جامعه سرمشق آنهاست . از اینها که که بگذریم در هنگام رانندگی آیا ملاحظه سایر رانندگان و عابران را نباید بکنیم ؟ ما با عمل خودمان به بچه هایمان درس زندگی می دهیم . با تحقیق و بررسی در باره حادثه خرم دره مقصر یا مقصران شناسائی خواهند شد ولی ریشه یابی قضایا و تلاش در جهت پیشگیری از موارد مشابه در آینده خیلی مهم است و لازم است از این واقعه جانگداز درسهای لازم گرفته شود تا دیگر بار شاهد این چنین فاجعه هائی نباشیم و از همه مهم تر این که فکری برای این شتاب زدگی ها که نمونه ای از آن را شرح دادم ، بکنیم . این نکته خودش دنیائی بحث و بررسی را می طلبد ولی خلاصه عرض کنم ضرورت بازنگری در رفتارهای اجتماعی و تربیتی اجتناب ناپذیر است .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:48 توسط سیروس اسکندری |
|
|
اصلاح نظام توزیع اولین گام رونق تولید ملی ؟ اصلاح نظام توزیع اولین گام رونق تولید ملی ، این تیتر درشت صفحه اول روزنامه خراسان در روز سه شنبه 22/1/91 بود و در صفحه 5 روزنامه شرح مفصل و کاملی بر مبنای این تفکر داده شده بود . در این که نظام توزیع کالا نیازمند اصلاح است جای هیچ شک و شبهه ای نیست اما اینکه تمام تقصیر را به گردن یک معلول بیاندازیم و از علت یا علت ها غفلت کنیم درست بنظر نمی رسد . بخش خدمات در اقتصاد ما گسترش فوق العاده زیادی پیدا کرده است طوری که شاید حجیم ترین بخش اقتصادی جامعه باشد . در گوشه و کنار شهرها می توان حضور هزاران واحد صنفی مشابه را در جوار هم مشاهده کرد، حریم صنفی در حال حاضر به چهار دیواری هر مغازه و محل کسب محدود است وگرنه می توان انبوهی از مغازه ها را با فعالیت مشابه در کنار هم دید و از آنها کالا خرید . عدم استقبال یا کمبود سرمایه گذاری در بخش های تولیدی و در نتیجه فقدان فرصت های شغلی لازم در این زمینه ها موجب رویکرد نیروی کار به مشاغل خدماتی و یا کاذب شده است و توان و امکانات نیروی انسانی بجای قرار گرفتن در خدمت تولید موثر و مفید ، مصروف وقت کشی در بنگاههای خدماتی می شود . جوانی که تحصیلاتی دارد و بعلت نبود فرصت شغلی متناسب با دانش خویش مجبور به کار در مشاغل خدماتی و برخلاف میل و علاقه خود می شود از عملکرد خویش راضی نخواهد بود و به نوعی خود را در زندگی بازنده خواهد دید . آن جوان هم که فاقد تحصیلات بالا باشد و از روی ناچاری تن به انجام کاری بخاطر گذران زندگی میدهد نیز حالتی مشابه آن دیگری خواهد داشت و نیروی انسانی فاقد انگیزه یکی از مشکلات توسعه کشور است . اقتصاد یک جامعه به همه بخش ها نیاز دارد و البته بایستی تناسب و هماهنگی و همکاری و رعایت موازین و معیارهای قانونی و علمی در آنها و بین آنها وجود داشته باشد . اقتصاد متکی به اصول علمی است و نمی توان با چشم پوشی از آنها و یا عدم توجه به مبانی علمی ،اقتصادی پویا و کارآمد داشت . تشویق سرمایه گذاری و تامین امنیت سرمایه و تربیت نیروی انسانی لازم و کارآمد و مدیران لایق برای بخش های مختلف اقتصاد جامعه ضرورت دارد و این مهم وقتی فراهم می شود که هدف گذاری جامعه در جهت افزایش توان تولید ات داخلی بر مبنای اصول اقتصادی و نه بر اثر نگاه بخشی و حمایت های فاقد توجیه از یک صنعت خاص و یا تجارت خارجی باشد .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:39 توسط سیروس اسکندری |
|
|
هفت اندرز مولانا · در یاری به همنوع و گشاده دستی چون آب روان باش . · در لطف و مهر ورزی چون خورشید باش . · در نهفتن عیب دیگران چون شب باش . · در خشم و کین چون مرده باش . · در فروتنی و افتادگی چون خاک باش . · در تحمل دیگران چون دریا باش . · باش چنانکه هستی و یا بدانسان که می نما ئی ، می باش . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 15:39 توسط سیروس اسکندری |
|
|
به همین سادگی ! - به بین بابا حق با مامان است لازم است که برود سفر به خدا من حاضرم کلیه ام را به فروشم تا با پولش مامان به سفر برود .... زن خواه و ناخواه صحبت ها ئی را که در خانه همسایه رد وبدل می شود ، می شنود . اما این بار چشمهایش می خواهند از حدقه در بیایند ، با خودش می گوید ، به به ! چه بچه فداکاری ، چه پسر صالحی و رگ حسادت در وجودش می جنبد : به این می گویند پسر خوش به حال مادرش ، خدا شانس بدهد .... - به بین بابا هر کاری می توانی بکن به این مامان یک پولی بده چند روزی برود سفر تا از شرش راحت بشویم هم ما و هم جنابعالی ..... زن همسایه مانده است که به چه فکر کند ، زیر لب می گوید : خدا را شکر که بچه های من این طوری نیستند . خدایا به داده ات شکر به نداده ات هم شکر ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 1:39 توسط سیروس اسکندری |
|
|
شنیده ها و دیده ها گاهی بیتی را در جائی دیده یا از کسی می شنوی که لذت بخش و به یاد ماندنی است و از جمله ابیاتی که من دیده و به خاطر سپرده ام چند بیتی را می آورم : 1 – از داخل یک اتوبوس شهری: میخانه اگر صاحب صاحب نظری داشت میخواری و مستی ره و رسم دگری داشت 2 – از داخل یک تاکسی درب و داغان : مست شد خواست که ساغر شکند عهد شکست فرق پیمانه و پیمان زکجا داند مست 3 – بر ورقه ای افتاده در کف بایگانی یک اداره : سگ با زبان خویش زند بر تنش دوا کمتر زسگ کسی است که زخم زبان زند 4 – باز هم در اداره ای این بیت را بصورت خوشنویسی شده دیده بودم : اهل ثروت نشود هر که نشد اهل فساد تا که دندان نخورد کرم طلائی نشود 5 – در دفتر دادگاهی این بیت بر دیوار نقش بسته بود : هر کجا محرم شدی چشم از خیانت باز دار ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 0:29 توسط سیروس اسکندری |
|
|
تغییر نظام آموزشی در مدارس اخیرا" صحبت از تغییر در نظام آموزش کشور بالا گرفته و به قرار معلوم برنامه ای در دست اجراست تا مدارس راهنمائی تحصیلی حذف شوند و به جای سیستم فعلی که دوره ابتدائی 5 ساله و دوره راهنمائی تحصیلی سه ساله و دوره دبیرستان 4 ساله داریم در آینده مانند قبل از 40 سال پیش دو باره دوره ابتدائی به 6 سال و دبیرستان به دو دوره 3 ساله تبدیل شود و باصطلاح رایج روز سیستم 3 – 3 – 6 برقرار شود . لازم به یادآوری است که در آن زمانها دانش آموزان پس از پایان دوره شش ساله ابتدائی وارد دبیرستان می شدند وسه سال اولیه که به نام سیکل اول یا باصطلاح رسمی تر" دوره اول متوسطه " نامیده میشد را طی نموده و پس از آن انتخاب رشته می کردند و در یکی از سه شعبه ریاضی یا طبیعی و یا ادبی بمدت سه سال ادامه تحصیل می دادند و دیپلم متوسطه را می گرفتند . عده ای هم به هنرستانهای فنی و حرفه ای می رفتند و در آنجا تحصیل می کردند . نگارنده بخاطر دارد که وقتی روش فوق به سیستم 4 – 3 – 5 در سالیان پیش تبدیل شد صحبت از این بود که با برقرار کردن دوره راهنمائی تحصیلی و گسترده ساختن امکانات آموزشی در طی این دوره همانطوری که از نام آن بر می آید استعدادهای دانش آموزان شکوفا و شناخته شود و هدایت تحصیلی صورت گیرد و نوجوانان پس از آن به رشته های دبیرستانی متناسب با توان و استعداد خودشان بروند و این برنامه مستلزم فراهم نمودن کارگاهها و آزمایشگاهها برای رشته های مختلف علمی و عملی در سراسر کشور بود که متاسفانه بزودی در چاه بوروکراسی افتاد و منحصر به چند رشته مشابه در سیستم قبل از خود گردید . آموزش و پرورش برای جامعه هزینه نیست بلکه سرمایه گذاری در جهت منافع جامعه و برای آینده است و هرچه در جهت گسترش آموزش و پرورش تلاش کنیم زیان نکرده ایم بلکه سود خواهیم برد ، لذا نگارنده بر این باور است که اگر نظام فعلی آموزشی ما با توسعه امکانات آموزشی و تربیت آموزگاران و دبیران و کادر مدیریتی ذیصلاح همراه شود برای پیشرفت فرهنگ کشور مفید تر خواهد بود ، زیرا دوره های راهنمائی تحصیلی برنامه ریزی شده و کارآمد می تواند در شکوفائی استعدادهای دانش آموزان موثر باشد و آنها را به سوی رشته های مفید و متناسب با توانائیها و تمایلات آنان در دوره دبیرستان هدایت نماید والبته این روند بسیار بهتر و مفید تر از ورود دانش آموزان بصورت فله ای از ابتدائی به دبیرستان و ایجاد کارخانه تولید دیپلم است که عملا" عمر نوجوانان و استعداد های نهفته آنان در چنبره تحصیلی بی حاصل بر باد خواهد رفت .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1390ساعت 11:30 توسط سیروس اسکندری |
|
|
تورم.......... با............ تکسر ؟! رفته بود دفترچه بیمه خدمات درمانی خود را تعویض کند . آخر دفترچه 18 برگی قبلی پر شده بود از نسخه های جورواجور . برای این کار باید ابتدا فیش بانکی می گرفت ، وقتی فیش را گرفت و متصدی باجه دویست تومان از او خواست خوشحال و متعجب شده بود ، خوشحال از اینکه هزینه تعویض دفترچه از دو سال پیش همان دویست تومان باقی مانده و متعجب از اینکه مگر می شود در این عالم خاکی که قیمت خاک هم لحظه به لحظه شماره می اندازد و بالا می رود قیمت دفترچه بیمه ثابت مانده باشد ؟ با خودش گفت بیخود نیست که می گویند تورم نیست ، واقعا" همین ثابت ماندن نرخ تعویض دفترچه بیمه دلیل محکم و برهان قاطعی است که اصلا" تورمی وجود ندارد ! در خیالات خودش سیر می کرد که صدایش زدند و او هم تشریف برد و با تحویل یک قطعه عکس مبارک خودش و رسید فیش بانکی دویست تومانی دفتر چه جدید را گرفت . نگاهی به دفترچه انداخت ، بنظرش قدری لاغر تر از همیشه آمد . با خود گفت چون ورقهایش نو است کمتر به نظر می رسد ولی برای اطمینان خاطر به شماره مندرج در صفحه آخر دفترچه نگاهی انداخت و دید که دوازده برگ دارد ! آنوقت فهمید که تورم تنها یک چهره ندارد . می شود قیمت خدمات را بالا نبرد ولی از کیفیت و مقدار آن کم کرد . بالاخره تورم یک چیزی را کم می کند یا قدرت خرید پول را و یا تعداد اوراق دفترچه را ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 15:55 توسط سیروس اسکندری |
|
|
دکترای افتخاری !
درس خواندن را بگو ای بی هنر می کشد کارت به خواری نیز هم در ترقی کردن امروزیان نیست مدرک اضطراری نیز هم "عکس در دانشکده" مدرک شده گرچه بوده" یادگاری " نیز هم ! شد برون از دایره تحصیل علم این شده یک رسم جاری نیز هم بین مدرک های رسمی جا گرفت دکترای افتخاری نیز هم یکشنبه 10 / 7 / 1390
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 1:41 توسط سیروس اسکندری |
|
|
ای کشته که را کشتی تا کشته شدی زار ؟ ( در سرشت و سرنوشت سرهنگ معمر قذافی ) پرده آخر کمدی درام دوران قذافی با مرگ او رقم خورد . او افسر جوانی بود که در سال 1969 قدرت را قبضه کرد و سوار بر موج درآمد های نفتی لیبی سالها سر بر آسمان می سود . منش و روش او عادی نبود و در همان اوائل پادشاه وقت ایران او را دیوانه خواند . بواقع نیز رفتار های قذافی در چهارچوب معیارهای رایج سیاسی و اجتماعی دنیا نمی گنجید . اگر هم قذافی دیوانه نبود ولی پول نفت دیوانه اش کرد و او هم جایگاهی فراتر از همه و والاتر از دیگران برای خود قائل شد . در هر جا که می توانست به ترور و خرابکاری مبادرت و مباشرت می کرد و هر صدای مخالفی را از بیخ و بن بر می انداخت . تحمل هیچ عرض اندامی را در مقابل خود نداشت و گمان می کرد تافته جدا بافته ای است که همتا ندارد . لباس های عجیب و غریب می پوشید و آرایش چهره اش سبک و سیاق خاص خودش را داشت . در چادر زندگی می کرد و در سفرهایش به خارج از لیبی هم در چادر خودش اقامت می گزید و شتر یا شترهایش را با خود می برد تا از شیر شتر تغذیه کند . درلیبی قانونی به جز قذافی وجود نداشت و همه چیز در او خلاصه می شد . گفتار و کردار او مضحکه بود و بی رحمی و شقاوت او بی نظیر . او در کنار خصوصیات ویژه اش همان ندانم کاری ها و اشتباهات همه مستبدان تاریخ را نیز یدک می کشید و آن هم جادوئی دانستن خود بود و رسالت هدایت مردمان به راهی که خودش می پسندید و دلش می خواست . قذافی نمی دانست – یا نمی خواست بداند – که در لیبی مثل او و بهتر از او فراوانند و او تحفه یکتائی نیست و از سرنوشت مستبدان و آزادگان در تاریخ نیزعبرت نگرفت . او نلسون ماندلا را در آفریقای جنوبی ندید که چگونه دل از قدرت برید و با انسانیت و مروت خود آینده روشن و تابناکی را برای میهنش و مردمش و خودش تدارک دید . او از سرنوشت صدام حسین در عرق و زین العابدین بن علی در تونس عبرت نگرفت . قدرت یک عیب عمده دارد و آن این که قدرتمند را کور و کر می کند و چقدر همت و از خود گذشتگی می خواهد که فرد صاحب قدرت بتواند از این دلبر رباینده عقل و هوش ، دل بر دارد . مسلم است که قذافی مردمش و سرزمینش رادوست داشته و لی قدرت را و خودش را بیشتر دوست داشته و حتی می پرستیده و تعادل لازم و معقول بین این دوست داشتن ها وجود نداشته است و در چنین هنگامه ها ست که راه برای بهم ریختن اوضاع و دخالت نیروهای خارجی باز می شود و صدمه ای که به حیات ملی وارد می شود از همین نا همخوانی حکومت و ملت است و زمینه برای دخالت عوامل بیگانه ای که منافع خود را مد نظر دارند و به منافع ملی دیگران وقعی نمی گذارند ، فراهم می شود . قذافی رفت و به تاریخ پیوست . میراث قذافی کشوری است آشوب زده و مردمی که معیارهای درستی در زندگی اجتماعی و سیاسی آنها حاکم نیست و همانطور که در جریان اغتشاشات چند ماهه اخیر تعداد زیادی از بین رفته اند ، احتمالا" در ماههای پیش رو نیز چندان روزگار خوشی را نخواهند دید ، حداقل تجربه عراق پس از صدام حسین نمونه ای است از آینده کشوری که تار و پود اجتماعش را سالها اراده یک فرد در نوردیده و فاقد معیارها و هنجار های درست اجتماعی است . قذافی ساده ترین و در عین حال سخت ترین راه را در زندگی خود و ملتش برگزید . ساده از این بابت که هیچ زحمتی برای شنیدن صداهای دیگر در کشورش نکشید و در قدرت طولانی مدتش هیچ کس را شریک نکرد و سخت از این جهت که در این همه سال با مشت آهنین و با قتل و شکنجه برگرده ملتش سوار شد و به جای چندین سیاستمدار دیگر سنگینی بار اداره یک کشور را یک تنه به دوش کشید و امروز که می توانست در سایه همدلی و تحمل و توسعه دموکراسی از جایگاه مطلوبی در جامعه خود برخوردار باشد واز دوران کهولتش در کنار خانواده و مردمش لذت ببرد ، با خواری و خفت کارنامه اش بسته می شود و در همان خیابانهائی که روزگاری برایش مردمان به دلخواه یا به اکراه هورا می کشیدند ، حالا در مرگش به پایکوبی و هلهله می پردازند . کاش چشم دل و چشم سر توان دیدن این عبرتها را داشته باشد . کاش این کمدی درام ها را پایانی باشد و کاش آ نچه در لیبی روی داد و منجر به نابودی جمع کثیری از انسان ها و خانمان ها و امکانات شد در جای دیگری تکرار نشود و این امرالبته با همدلی دولتمردان با مردمانشان و احترام به حدود و ثغور انسانی میسر می گردد . بادا که چنین بادا .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 23:36 توسط سیروس اسکندری |
|
|
می گفت : سالها پیش برای جشن عروس فرزند یکی از بستگان از ما هم دعوت شده بود اما در دعوتنامه با خط ریز نوشته شده بود که لطفا" از بهمراه آوردن فرزندان عزیز تان خودداری فرمائید و در آینده در فرصت مقتضی از فرزندان عزیز شما پذیرائی خواهد شد . نشان به آن نشان که این فرزندان عزیز بزرگ شدند و تشکیل خانواده دادند لیکن هنوز فرصت مقتضی برای پذیرائی از آنان فراهم نشده است ! همانطور که رسم ما مردم است طرف هنوز حرفش تمام نشده بود که دیگری وسط حرفش دوید و گفت : آن موقع که اینطوری بچه ها دست بسر می شدند و حالا که بزرگ شده اند مانده ایم که وقتی دعوتنامه عروسی را می آورند و روی پاکت می نویسند مثلا" جناب آقای فلان باتفاق خانواده محترم ، آیا منظور فقط زن و شوهر بجا مانده در خانه است یا شامل فرزندانی که آن زمان نباید به جرم کودکی به مهمانی می رفتند ولی حالا بزرگ شده اند نیز می شود ؟ بعبارتی این خانواده بالاخره تعریف مشخص و معینی دارد یا نه ؟ گفتم در عهد ماضی دوستی داشتیم که هنگام خداحافظی همیشه می پرسید : باد یا مباد ؟ و بعد خودش جواب می داد : بستگی دارد به جهت باد ! حالا این سوال شما هم جوابش می دانی چیست ؟ بستگی دارد به جهت باد !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 17:29 توسط سیروس اسکندری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 تیر 1390 خرداد 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 |
| آرشیو موضوعی |
|
نگاه یادبود نقد حال گلچین جامعه |
| پیوندها |
|
گاهی ، نگاهی نقش مراد لیست وبلاگ های به روز شده |
|
RSS
|